خرید بک لینک
+درست 20 روز از زمستان گذشته و من تازه فرصت کردم قالبِ پاییزیِ وبلاگ را عوض کنم... عجالتاً همین قالبِ ساده باشد تا بعد ببینیم چه می شود... +دیروز آخرین کلاسِ ترم یکمان را هم رفتیم و برخلاف اکثر دانشگاه های دیگر ما تازه فرجه ی امتحاناتمان شروع شده و از 30 دی تا 11 بهمن امتحان داریم... باشد که درس بخوانیم و رستگار شویم :) + فردا یک مهمان ویژه داریم...دارند شهید می آورند... به گمانم فردا باران ببارد....شاید خدا بخواهد مسیر آمدنش را آب و جارو کند... من هم برای آمدنت واژه ها را آماده کرده ام...همه شان به احترام حضورت، ایستاده اند...ای شهید!

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 16:58

نماز عشام تموم شده بود.... رفته بودم سجده و دعا می کردم...اولش طبق معمول دعاهای ضبط شده م از زبون گناهکارم پخش شد: [اللّهم عجّل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المُستَشهَدین بَین یَدیه...] [اللّهم اشفعِ کلّ مریض, اللّهم اغنِ کلّ فقیر, اللّهم اصلح کلّ فاسد مِن اُمور المُسلمین...] بعدش کم کم شروع کردم اسم بردن و دعا کردن... با اینکه اصلا حال و هوای گریه نداشتم اما سرِ دعا کردن برای یه بنده ی خالص خدا و به محضِ بردن نامش یهو دلم لرزید و اشکام عینِ ابربهاری سرازیر شد... یهو فهمیدم چقدر دلم تنگه .... یهو انگار زمین تنگ شد و دلم تا آسمون پرواز کرد... یهو انگار قلبم تهی شد از دنیا ... انگار منو از تموم دل مشغولی هام جدا کردن و چسبوندن به خدا.... +خداروشکر و خوش بحال من که یه هدایتگر دارم که حتی یادش منو آدم میکنه... یازهرا(س)....

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی